محمد تقي جعفري

460

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

حكايت آن مؤذن زشت آواز كه در كافرستان بانگ زد از براى نماز و مرد كافر او را هديه داد اين حكايت ياد گير اى تيز هوش صورتش بگذار و معنى را نيوش ( ( 3367 ) ) يك مؤذن داشت بس آواز بد شب همه شب مىدريدى حلق خود خواب خوش بر مردمان كرده حرام در صداع افتاده از وى خاص وعام كودكان ترسان از او در جامه خواب مرد و زن زآواز او اندر عذاب مجتمع گشتند مر توزيع را بهر دفع زحمت وتصديع را پس طلب كردند او را در زمان اقچها دادند وگفتند اى فلان از اذانت جمله آسوديم ما بس كرم كردى شب و روز اى كيا چون رسيد از تو به هر يك دولتى خواب رفت از ما كنون هم مدتى بهر آسايش زبان كوتاه كن در عوضمان همتى همراه كن قافله مىشد به كعبه از وله اقچه بستد شد روان با قافله شبگهى كردند اهل كاروان منزل اندر موضع كافرستان وان مؤذن عاشق آواز خود در ميان كافرستان بانگ زد ( ( 3368 ) ) چند گفتندش مگو بانگ نماز كه شود جنگ وعداوتها دراز ( ( 3369 ) ) او ستيزه كرد وبس بىاحتراز گفت در كافرستان بانگ نماز ( ( 3370 ) ) جمله گان خايف ز فتنهء عامه اى خود بيامد كافرى با جامه اى ( ( 3371 ) ) شمع وحلوا و يكى جامهء لطيف هديه آورد وبيامد چون اليف ( ( 3372 ) ) پرس پرسان كاين مؤذن گو كجاست ؟ كه صداى بانگ او راحت فزاست ( ( 3373 ) ) هين چه راحت بود زان آواز زشت كاوفتاد از وى بناگه در كنشت ( ( 3374 ) ) دخترى دارم لطيف وبس سنى آرزو مىبود او را مؤمنى ( ( 3375 ) ) هيچ اين سودا نمىرفت از سرش پندها مىداد چندين كافرش ( ( 3376 ) ) در دل او مهر ايمان رسته بود همچو مجمر بود اين غم من چو عود